ميرزا حسن حسينى فسايى
375
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
لقب دادند « 1 » ، پس نواب خلفا بيك طالش كه به لقب خادم بيگى سرافراز بود به لقب جليل خليفة - الخلفا ممتاز گرديد و پادشاه جمجاه از سرمنراى ، عود به بغداد فرمود [ و ] بعد از دو سه روزى به عزم تماشاى طاق كسرى كه از عجايب دنياست « 2 » توجه فرمود و بعد از تماشا به قصد شكار به جانب جنگلى كه مسكن شيران بود روانه گرديد كه ناگاه شير [ ى ] قوىجثه فريادكنان به قصد آن شهريار زمان ، در جنبش آمد و آن خسرو كامگار به يك چوبه تير مرگ تأثير ، آن شير دلير را به خاك هلاك انداخت « 3 » و شاه ظفرپناه ، عود به بغداد فرمود و بار ديگر بر رواج و رونق عتبات ائمه معصومين سلام اللّه عليهم پرداخت و براى هر يك از آن شش عتبه ، راتبه مقرر داشت و فرمود كه نجاران هنرمند و مهندسان خاتمبند ، از اطراف بلاد در بغداد جمع شده ، شش صندوق منقش در كمال تكلف و زيبائى ترتيب دهند و صندوقهاى كهنه قديمى را از آن مرقدهاى مبارك برداشته ، صندوقهاى نو را به جاى آنها گذارند « 4 » . آنگاه ، خليفة الخلفا را كه تا آن زمان خادم بيگ لقب داشت مكنى به ابو المنصور « 5 » فرموده و به تجديد حكومت عراق عرب و تمشيت مهام مزارات ائمه هدى سلام اللّه عليهم برقرار گرديد و او را به تاج زردوزى و خلعت خاص و اسبتازى با زين زرين و كمر شمشيربند و صراحى و طبقچه و پياله كه همه از طلاى خالص بود ، سرافراز فرمود و چون به عرض حضرت خاقان گيتىستان رسانيدند كه جماعتى از اهل هويزه « 6 » خود را به لقب مشعشع خوانده ، سر از احكام شريعت غرا پيچيده به خدائى سيد فياض نامى پسر سيد - محسن مشعشعى قائل و معتقد گشتهاند و پارهاى از اعمال زشت را بدعت كرده « 7 » ، رواج دادهاند و سيد محسن ، « 8 » نبيرهء سيد محمد بن سيد فلاح موسوى واسطى است كه از واسط در ميان اين قوم آمده ، مدتى به احترام گذرانيد و بعد از حصول استعداد به دعوى سلطنت ، تمامت مملكت خوزستان و هويزه و جزاير و بسيارى از عراق عرب در تصرف خود درآورد و مذهب شيعه را در سال هشتصد و اند هجرى رواجى كامل داد و اخلاف سيد محمد از تشيع گذشته ، غالى گشته به خدائى حضرت امير المؤمنين على بن ابيطالب سلام اللّه عليه ، معتقد شدند و خود را مشعشع گفتند يعنى شعاع مذهب حق بر آنها تابيده است و نوادگان « 9 » و نبيرههاى سيد محمد از مذهب غالى تجاوز كرده ، خود را بنده مقهور مخلوق نوادگان سيد محمد دانستهاند و پادشاه دينپناه براى تنبيه آنها از بغداد به جانب هويزه ، نهضت فرمود و سيد فياض با سپاهى كه خود را آفريده او
--> ( 1 ) . ر ك : حبيب السير ، ج 3 ، جزء چهارم ، ص 496 ، و روضة الصفا ، ج 8 ، ص 21 . ( 2 ) . ر ك : حبيب السير ، ج 3 ، جزء چهارم ، ص 495 . ( 3 ) . ر ك : همانجا ، ص 496 . ( 4 ) . ر ك : حبيب السير ، ج 3 ، جزء چهارم ، ص 496 . ( 5 ) . در متن : ( ابو النصر ) برحسب حبيب السير كه عين عبارت ماخوذ از آن است ، تصحيح شد . ( ر ك : ج 3 ، جزء چهارم ، ص 496 ) . ( 6 ) . در متن : ( حويزه ) ، از سال 1314 به موجب تصويب هيئت وزيران ، املاء و نام حويزه به هويزه تبديل گرديد . ( 7 ) . ( . . . ايشان را كيفيتى طارى مىشود كه در آن حالت مطلقا تيغ و تير بر بدن ايشان تاثير نمىكند چنان كه قبضه شمشير در زمين فرو برده و شكم بر نوكش نهاده قوت مىكنند و لفظ على اللّه بر زبان مىرانند تا شمشير مانند كمان خم مىشود يا مىشكند . . . ) ر ك : حبيب السير ، ج 3 ، جزء چهارم ، ص 496 و ر ك : روضة الصفا ، ج 8 ، ص 22 . ( 8 ) . در حبيب السير ، ( سلطان محسن ) ، همانجا . ( 9 ) . در متن : ( نوادهگان ) .